تو و وصل. ... من و فصل

گفته بودی: دوری می کنی و من پاره می کنم طناب یکی شدنمان را تابلکه گره بزنیم و قدری به هم نزدیک تر شویم.

شنیده بودم و نشنیده از کنارش گذشته بودم!

طناب پاره شد. آنقدر به سرعت  که صدای زمین خوردنم دلت را لرزاند. تمام تلاشت را کردی که گره بزنی نشد یا نخواستم بماند.

فاصله مان را اندازه گرفتی و طنابی نو آوردی . یک شرش را گره زدی به نرده های قلب من و سر دیگرش را به فانوس های روشن عقلت!

طناب را که تکان دادی چیزی ته دلم لرزید . به هرسختی که بود تلاش کردم و ایستادم تو رفتی و من هنوز ایستاده بودم که طناب هنوز بر سایه اش بوسه می زد . نو می رفتی و من طناب را نگاه می کردم. تو که دور می شدی طناب هم بالا سر سایه اش قد می کشید... تا اینکه من تو را ندیدم و سایه و طناب موازی هم ایستادند. درست مثل خطوط موازی دفتر مشق!

شاید به خیالت با تو می آمدم که تو اینگونه آرام نمی رفتی!

طناب دوباره دلم را لرزاند . آرام کشیدمش . از دور دیدم که چراغی خاموش شد!و باز چند دقیقه بعد تو را دیدم که کنارم ایستاده بودی تا شاید آن دو خط موازی را به هم برسانی!

   + ز ه ر ا - ۸:۱٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠

نگو خاک سرده . چون داره روح یخ زده منو گرم میکنه!

فراموش کردن چیزهایی که باهاشون سروکار داری خیلی سخته

اما سخت تر فراموش شدن از یاد آدمایی که هر روز باهات سروکار دارن

سخت تر  فراموش شدن از یاد آدمایی که همیشه بهشون محبت کردی

سخت تر ازهمه اینا فراموش شدن از یاد آدمایی که همیشه بهت محبت کردن

.

.

.

 و من این روزها فراموش شدم از یاد تمام آدمایی که باهام سرو کار داشتن، بهم محبت کردن و بهشون محبت کردم!

 و حالا میفهمم سخت تر اینه که هر لحظه تلاش کنی که تو رو یادشون بیارن!

و حالا بهت میگم:

نگو خاک سرده . چون داره روح یخ زده منو گرم میکنه!

 

 

 

   + ز ه ر ا - ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠

روز عرفه!!!

الهی!

با خاطری خسته، دل به تو بسته، دست از غیر تو شسته ، در انتظار رحمتت نشسته ام. بدهی کریمی. ندهی حکیمی. بخوانی شاکرم ، برانی صابرم.

الهی!

احوالم چنانست که میدانی و اعمالم چنین است که می بینی. نه پای گریز دارم و نه زبان ستیز.

الهی!

مشت خاکی را چه شاید و از او چه بر آید و با او چه باید؟

دستم بگیر یا ارحم الراحمین

 

----------------------------------------------------------------------

روز عید قربان روز قربانی کردن هوای نفس بر همه شما مبارک

   + ز ه ر ا - ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٠

کجایی ای باران .....!!!

یا رب از ابر هدایت برسان بارانی

پیشتر زانکه چون گردی زمیان بر خیزم

 

 

(حافظ)

   + ز ه ر ا - ۸:٢٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠

پنج شنبه ها

دلم بهار می خواد

یه دله بی قرار میخواد

یه عالمه خوشبختی

کنار درخت کاج میخواد

درخت کاج پیر شد و زرد

قرار بی قرار شد و پر درد

زمان چرخید و چرخید

بازهم زمستان شد زمستانی تر

   + ز ه ر ا - ۸:۳٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠

ضربه بر دف زد و دل سنگ من به صدا درآمد....

هر دو با هم سوار اتوبوس شدند

دست یکیشون یه دف کهنه دست اون یکی یه ساز دهنی.

مثل اینکه نوبتی آهنگ می زدند چون به محض بالا اومدن به هم اشاره کردند و بالاخره پسرک دف به دست شروع کرد  به خوندن و ضربه زدن به دف

چند دقیقه ای در مورد مولا علی خوند و بعد به دوستش  اشاره کرد که پول جمع کنه

یکی از خانم هایی که بین دو ردیف اتوبوس ایستاده بود اجازه نداد پسرک جلوتر بیاد شروع کرد به تندی کردن با او . یکی دو نفر دیگه هم همین برخورد رو داشتن. پسرک اول کمی سماجت کرد و بعد عقب رفت و بعد هردو با هم پیاده شدند.

گرچه کار اونها قشنگ نبود و نیست و هیچ وقت دیگه هم نخواهد بود اما واقعیت جامعه ما اینه که به کمک ما احتیاج داشت و ما با خودخواهی خودمون اونها رو از خودمون روندیم.

دلم سوخت یا بهتره بگم آتیش گرفت اما نتونستم براشون کاری انجام بدم .

اون وقت بود که آرزو کردم که ای کاش فقر در کودکی تعریف نمیشد ای کاش همه تا رسیدن به سن قانونی از همه امکانات به طور یکسان برخوردار میشدن و بعد از اون سن خودشون مسئول هزینه های زندگیشون بودند نه اینکه...

و چقدر ما غمناک می اندیشیم و غمناکتر عمل میکنیم!

   + ز ه ر ا - ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠

لزوم فرهنگِ .......

سلام

عیدسعید فطر رو به همه مسلمانان از جمله تمام ایرانیان تبریک میگم. امیدوارم طاعات و عبادات همه مورد قبول درگاه حق واقع بشه

 

 

................................................................................................................

دوستی می گفت:

پا درد عجیبی داشتم و برای همین پله های ورودی ایستگاه مترو رو آروم آروم پایین می رفتم. قطار که تو ایستگاه جابه جا شد باد با سرعت از پله ها بالا اومد و چادر منو بلند کرد. با عجله چادر رو جمع کردم و روی پله ایستادم تا مبادا این باد تعادل منو به هم بزنه و من هم شخص دیگه ای رو اذیت کنم. مثل اینکه هنوز قسمتی از چادرم توی هوا چرخ میزد چون احساس کردم شخصی که پشت سر من ایستاده داره اذیت میشه دوباره دستی به چادرم کشیدم و آروم گفتم: شما بفرمایید من پا درد دارم و نمی تونم سریع پایین برم.

خانومی از پشت سرم بلند گفت: خانم چادرت رو جمع کن که تو دست و پا گیر نکنه.

من دوباره چادرم رو جمع کردم .

همون خانوم زمانی که با عجله  از کنارم رد میشد گفت: مشکل پادردتون نیست مشکل چادرتونه.

شوکه شدم.

نگاهم رو به پله های پایینی انداختم و همون موقع بود که فهمیدم من و دخترم باید خودمون رو برای بعد از این آماده کنیم . همون طور که همکلاسی دوران ابتداییم و مادرش شرایط سختی رو به خاطر حجاب داشتن یا نداشتن پشت سر گذاشتن.....

 

و من هنوز هم فکر می کنم به لزوم فرهنگی و اجبار فرهنگی...

   + ز ه ر ا - ٤:۱٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳٩٠

رضایت یا ناامیدی..؟؟

 

 

بعد از حرفهای معمول که بین ما رد وبدل شد
شروع کرد به گفتن حرفهایی که من همیشه دوست دارم از زبونش بشنوم نشونه هایی که می دید و با صداقت برام تعریف میکرد تعریف هایی که پر بود از نشونه هایی که من به دنبالشون بودم.
از مسیری دیروز صبح پیاده رفته بود برام گفت.
گفت که توی خیابون خیلی اتفاقی با خانومی روبرو میشه که با وجود معلولیت شدید روی ویلچر بوده .حتی توان حرکت دادن ویلچر رو هم نداشته.
این دوست کمک میکنه و خانوم رو تا جایی که میخواسته میبره.اما حالا به حرفهایی که در طول مسیر بین  این دونفر رد وبدل شده توجه کنید:


دوست من: سلام
خانوم – ( با لکنت و شاید خیلی نامفهوم) سلام
 : اسمت چیه؟
– (با همون شرایط قبلی) بهار
: کجا میخوای بری؟
– سرکار
: آفرین . شما سرکار هم میری؟ کجا کار میکنی؟
– همین مرکز توانبخشی سر خیابون
: هیچ میدونی امروز روز تولد امام حسن (ع). میدونی امروز ازخدا هرچی بخوای بهت عیدی میده..؟!
– آره میدونم
: تو چی میخوای ازش؟
– من هیچی ازش نمی خوام.
: چیزی نمیخوای؟ واقعا...!!!


صحبت های دوستم به اینجا که رسید. گفت خوش به حالش چقدر قلبش پر از ایمانه
حرفهاش قطع کردم و گفتم: و پر از رضایت. آدمی که برای انجام کوچکترین کارهای روزمره اینقدر به حضور و کمک دیگران نیازمنده . چقدر باید راضی باشه به رضای خداوند که حتی سلامتی برای خودش نخواد. تا لااقل برای انجام کارهای شخصی نیازمند دیگران نباشه!

 

واقعا هم همین طور بود. اما یه لحظه فکر دیگه ای از سرم گذشت. اونم اینکه شاید اونقدر خواسته و نشده که حالا دیگه واقعا از خواستن خسته شده . در واقع از استجابت دعاش ناامیده....


هرچی به ذهنم رسیده بود برای دوستم هم گفتم . برای چند لحظه ای سکوت کرد. سکوتی که برای من پر از سردرگمی بود و بعد چیزی گفت که من چیزی نشنیدم.


   + ز ه ر ا - ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠
← صفحه بعد