امروز بعد از دو سال
ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸ 

دستی می آد  و آتشی رو روشن میکنه

باد می وزه و آتش که بی جونه خاموش میشه

خاک خوشحال از خنکای باد و خاموشی آتش

زمان می گذره

.

.

 دو سال بعد

.

.

پای نسیمی پیاده خاکستر از روی آتش پنهان کنار میزنه و

حالا  خاکه که در آتش عشق این نسیم می سوزه و هی از خودش میپرسه :

پس این دو سال کجا بود....

------------------------------------------------------------------------------------------

حکایت و منو و دل و سال هایی که بی عشق گذشت.


کلمات کلیدی:
 
تغییر یا ....؟!
ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸ 

حالم خوب نبود....شاید خیلی بد  بودم و خودم بی خبر

برادر بزرگترم که جونم به جونش بنده،حالا زمین خورده بود و پاش از دوجاشکسته بود

مادرم از شدت درد پا به زور آمد و شد میکرد

و خیلی چیزای ناخوشایند دیگه که پشت هم اتفاق می افتادند.

دخترعموم شب اومد به دیدن ما . کسی که همیشه با بودنش به من انرژی میداد و منو از فکروخیال دور میکرد حتی شده برای یه مدت کوتاه.حالا روبروم نشسته بود و کم آورده بود .اونقدر که تقریبا جز مراودات خشک و مصنوعی چیزی بینمون رد و بدل نشد . من متوجه احوال فی ما بین یا حتی احوال خودم نبودم . اما اون خیلی خوب متوجه خیلی چیزها شد....

زمان خواحافظی رسید بدون هیچ دلخوری از من خداحافظی کرد و رفت.

شب موقع خواب که به گوشیم نگاه میکردم دیدم برام پیام داده که:

خدا زمین را مدور آفرید تا به انسان بگوید: همان لحظه ای که تصور میکنی به آخر دنیا رسیده ای, درست در نقطه آغاز هستی

حالم دگرگون شد نه به خاطر اینکه مشکلات کم شده باشن و یابه طور معجزه آسایی از بین رفته باشن.نه فقط و فقط به خاطر اینکه من نگاهم تغییر کرده بود و امیدوار شده بودم همین!


کلمات کلیدی:
 
ورود ممنوع یا ورود تو ممنوع
ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸ 

چند ماهی میشد که با هم نامزد کرده بودند و ما منتظر بودیم تا هرچه زودتر شیرینی بخوریم.

خیلی اتفاقی  یکی از دوستام که شاید از نامزدی سیمین و حسین بی خبر بود، از من خواست تا نظر سیمین رو در مورد ازدواج بپرسم . مثل اینکه تصمیم گرفته بود ازش برای کسی خواستگاری کنه. از بس شگفت زده شده بودم اولش  نتونستم چیزی بگم. بعدش هم تا اومدم به خودم بیام تلفن اون دوست قطع شده بود.

همون لحظه تلفن کردم به سیمین (به خیال اینکه سوژه خوبی برای خندیدن پیدا کردم)

موضوع رو که به سیمین گفتم . در عین ناباوری و بهت من سیمین گفت بهش خبر بده به خودم تلفن کنه تا ازش یه سری سوال بپرسم اگه شرایطش خوب باشه با مامان صحبت میکنم. گفتم چی ؟ پس حسین چی میشه ؟ این بار سیمین حرفی زد که داشت دیوونم میکرد: خیلی سعی کردم به قلبش راه پیدا کنم . اما اون برای من تابلو ورود ممنوع گذاشت جلوی در .... .

نفهمیدم دیگه چی گفت : فکر تمام لحظه هایی که سیمین برای رسیدن به حسین دعا میکرد داشت دیوونم  میکرد.

آروم از جام بلند شدم تا به راهم ادامه بدم . این بار تنها چیزی که میدیدم جوون هایی بودند که آویزی از تابلوی ورود ممنوع به گردن داشتن!!!!؟؟؟؟؟

ورود ممنوع


کلمات کلیدی:
 
اسارت تنها
ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۸ 

صبح بود و مثل تمام پنج شنبه های گذشته ،  باید با اتوبوس فاصله دو شهر رو می پیمودم تا به کارهای مورد نظرم برسم.

برای فرار از هر کلافگی دست به دامن رادیوی گوشی همراهم بود ( بازهم مثل روزهای گذشته!)

شبکه جوان آهنگ مشتاق* رو پخش کرد .

دلم پرکشید تو هوای روزهای گذشته ( برخلاف تمام پنج شنبه های گذشته!!)

نمیدونم به کجا سرک می کشید این دل که دیگه قراری نداشت..؟!

حالا که دوباره دارم این شعر رو می خونم به این نتیجه میرسم که جایی نبود این دل، که از این اسارت تن خسته بود . می خواست پر بزنه در هوای دیگری .

دیگری نبود و او مانده بود و این تنهایی و این بود که عرصه را برای او تنگ می کرد ....! 

کاش می آمد و....

--------------------------------------------------------------------------------------------

* اینجا متن کامل این آهنگ رو آوردم . تا اونجایی که من فهمیدم دو نفر این ترانه رو خوندند . ولی من نمیدونم من صدای کدوم یکی رو گوش کردم.

( داریوش رفیعی و محمدرضا هدایتی)

منبع: آواز

باز باز آنکه دلم مشتاقش بود

با مهر آمد و بر مستی افزود

 

دل دل ، ز آمدنش باشد خرسند

جان جان از نگهش باشد خشنود

 

چون ، آمد آمد آمد ، آن ماه فریبا

من شادم شادم شادم با مهرش تو دنیا

 

جان ، گر بزند نازش ، آتش ، بر خرمن من

من ، نکشم تا جان دارم دست از آن دامن

گر می گدازد یا می نوازد

 

من عاشقم وز قهر و نازش خرسندم

با موی او ، پیوسته باشد پیوندم

 

شمعم میان اشک و آتش می خندم

لب از شکایت ها می بندم

 

من عاشقم وز قهر و نازش خرسندم

با موی او ، پیوسته باشد پیوندم

 

شمعم میان اشک و آتش می خندم

لب از شکایت ها می بندم

 

 

باز باز آنکه دلم مشتاقش بود

با مهر آمد و بر مستی افزود

 

دل دل ، ز آمدنش باشد خرسند

جان جان از نگهش باشد خشنود

 

چون ، آمد آمد آمد ، آن ماه فریبا

من شادم شادم شادم با مهرش تو دنیا


کلمات کلیدی:
 
یادمان رفتن تو
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸ 

هستم ولی نیستم همیشه در کنارت

نیستم ولی هستم همیشه به یادت

---------------------------------------------------------------------------------------------

---------------------------------------------------------------------------------------------

امروز دو سال از رفتن هرچند نابه گاه تو میگذرد

و من هنوز به اندیشه روزهای بودن تو دل خوش می کنم!

ای کاش مرگ نبود که اینگونه مرا از محبت  تو محروم کند.

هنوز هم شبها به پاس قصه هایی که برایم میگفتی زود به خواب میروم.

و باز در خواب در آستانه افتادن تو دستان مرا میگیری و در آغوش میکشی تا مبادا

خاری به پا نرود!!!!

مادربزرگ ای کاش بودی و.....

ای کاش.....


کلمات کلیدی:
 
غم تو یا غم هجران تو
ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸ 

این روزها کوه ها هم زیر بار غم هجران تو آب شده اند !..

که خورشید اینگونه پشت دیوارها غروب می کند!


کلمات کلیدی:
 
هرکسی از ظن خود شد یار من.... از درون من نجست اسرار من
ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ 

 

 

ما آدما یا فقط به دنبال خداییم یا نه...

اگه به دنبال خداییم  به دنیال راهی هستیم که خودمونو به خدا برسونیم،

بی اینکه خودمون هم راهی باشیم برای رسوندن یه آدم دیگه به خدا!

 


کلمات کلیدی:
 
نقاشی یا نقش آهی خانگداز؟
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸ 

روزی چندتا درخت باهم سر از خاک بیرون آوردند تا با وجود سبزشان دنیا را سرسبزتر و آراسته تر کنند. غافل از اینکه هرچه رشد می کنند دیوار دورشان تنگ تر و تنگ تر میشه تا شاید این درختان فقط مال یک نفر باشند و فقط اواجازه داشته باشد تا از زیباییشان لذت ببرد...!

درختان بزرگ شدند، سر بر افلاک ساییدند اما دیوارها نخوابیدند. آنها همچنان بیدار بودند و دیوار.... مراقب بودند تا مبادا کسی تیر نگاه معصومانه اش بر درختان روانه نشود.

زمان می گذشت و هر روز بر تعداد کسانی که هنگام گذر از خیابان مسحور زیبایی این درختان میشدند، افزوده میشد.

و شاید عجیب نبود دیدن صحنه نقاشی عجیب یک نقاش که اگر دقت نمی کردید به بهانه استراحت در زیر آن درختان همه سبز و بهاری به دیوار برخورد می کردی و تمام بدنت سخت درد میگرفت..!!!؟

از آن روز بود که دیوار هم آرام آرام شروع کرد به فرو ریختن ....

.....................................................................

 


کلمات کلیدی: